خرید بک لینک
عنوان: ناصر ارمنینویسنده: رضا امیرخانینـشر: کتاب نیستانتعداد صفحات: 180سال نشر: چاپ اول 1384- چاپ پانزدهم 1394 تنها مجموعه داستان نوشته شده توسط رضا امیرخانی عزیز که شامل داستان هایی گه گاه گنگ و گاه جذاب و نفس گیر است. - تقاطع خیابان کارگر با خیابان آزادی، میدان انقلاب است. کارگر که به آزادی می رسد، انقلاب می شود. انگار این جمله از میان دو لب یک جامعه شناس گفته شده است. - در هیچ فرهنگی فاصله ظفر تا پیروزی این قدر زیاد نیست. ظفر در شمال تهران است؛ حال آنکه پیروزی در شرق تهران است. کلی هوای آلوده باید ریه آدم را چرک کند تا از پیروزی به ظفر رسید، اما در فرهنگ عمید یا معین که دیروز دست بغل دستی ام در اتوبوس بود، دقیقا جلوی ظفر نوشته بود پیروزی. * خواندن بعضی داستان ها حوصله سربر بود و بعضی دیگر شگفت آور. * با وجود لذتی که از خواندن این کتاب بردم اما رمان های رضا امیرخانی کجا و داستان های کوتاهش کجا...

برچسب: نویسنده: الینا فراهانی تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت: 5:19

اشک چه پدیده ی عجیبی است. چه عکس العمل فیزیولوژیک تشخیص ناپذیری ست. دلم می گیرد اشک هایم سرازیر می شود. خسته می شوم، اشک ها می پاشند بیرون. نگران می شوم اشک ها می جوشند. ناراحت می شوم راهی برای خودنمایی پیدا می کنند. ذوق زده می شوم در چشم هایم می درخشند و گونه هایم را خیس می کنند. تحقیر می شوم سُر می خورند در درونم. مستاصل می شوم و در کسری از ثانیه کلِ وجودم را خیس می کنند. اشک ها چقدر عجیب اند. اشک ها چقدر غریب اند. غده های اشکی خیال ِ خام اند. خیال خام ماهایی که یک عمر با درس خواندنمان فکر می کنیم میتوانیم همه چیز را تفسیر کنیم. لاکریمال گلند کجا بود. خوشحال که باشم اشک ها از ته قلبم منشأ می گیرند. نگران که باشم از تمام تمام سلول هایم. خسته که باشم از درون مغزم. ناراحت که باشم از جایی ناشناخته. هر بار از یک جا. هر بهانه و یک منشأ. خواستن توانستن است شعاری بیش نیست. این حرف ها کجا بود؟ اشک ها را نمی شود فهمید. می خواهم ولی نمی توانم. نمی شود درکشان کرد. نمی شود زبانشان را فهمید و حالی شان کرد باید خویشتن دار باشند و همیشه و هر لحظه و به هر بهانه خودنمایی نکنند. نمی شود که نمی شود که نمی شود...

برچسب: نویسنده: الینا فراهانی تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت: 5:19

عنوان: سه قصهنویسنده: ایرج طهماسبنشر: چشمهتعداد صفحات: 96سال نشر: چاپ اول 1395 ایرج طهماسب همیشه ما را به یاد کلاه قرمزی و آقای مجری می اندازد. اما این کتاب ابعاد دیگری از او را به نمایش میگذارد تا جور دیگری او را بشناسیم و جور دیگری از حرفه ای بودنش لذت ببریم. داستان های موجود در این کتاب هر کدام به شیوه ای خاص، با موضوعی متفاوت و در بین سال های 60 تا 70 نوشته شده اند. داستان هایی که خواندنشان خالی از لطف نیست و به آدم می چسبد. - وقتی دریچه های وهم بر انسان باز شود وای بر آن کس که جاهل باشد. - همه می پندارند که تقدیر درها را به رویشان بسته است، اما خواهیم دانست که درها را خود به روی خود بسته ایم.

برچسب: نویسنده: الینا فراهانی تاريخ: سه شنبه 17 بهمن 1396 ساعت: 19:17

آمد و نشست روی صندلی کنار من. متوجه اش نشدم. سرم پایین بود و سرگرم گوشی و چک کردن پیام ها بودم. اول دستش توجهم را جلب کرد. دست سراسر پر از انگشترهای عجیب و غریب اش. در هر چهار انگشت دست چپش انگشترهایی بزرگ و به شدت عجیب بود. سرم را برگرداندم تا چهره اش را هم ببینم. با دیدنش جا خوردم. حس کردم یک پسر کنارم نشسته و چند دقیقه است به دست سمت راستم لم داده. قطار آمد. همگی سوار قطار به شدت پر شدیم. روبه روی من ایستاد. در چشم هایش هیچ حسی دیده نمی شد. با تمام دخترانی که پسرگونه لباس می پوشند، فرق داشت. هیچ گونه دخترانگی در او نبود. موهایش را کوتاه و بلند، نامنظم کوتاه ِکوتاه کرده بود. شلوار جین گشادی تنش بود با بلوزی آبی و کلاهی قرمز روی موهای بسیار کوتاهش. هیچ تفاوتی با یک پسر نداشت. هیچ تفاوتی. اگر زیر چشم های سرد و بی روحش مداد مشکی نکشیده بود، اگر گوش های فاقد سوراخش را با گوشواره های ساده ی مگنتی زینت نداده بود، می شد خودِ خودِ یک پسر. در تمام راه زل زدم به او. ناخواسته. چیزی رنجمم می داد. چیزی که نمی دانم چه بود. خسته بود. بی روح. سرد. بی تفاوت. و این حجم از بی تفاوتی و عجیب بودن، برایم غریب بود. دلم برایش می سوخت. هیچ از او نمی دانستم ولی می سوخت. دلم هم برای او، هم برای سایر دختران مثل او که به هر دلیل دخترانگی را دوست ندارند یا مجبور می شوند دوست نداشته باشند، عجیب سوخت.

برچسب: نویسنده: الینا فراهانی تاريخ: سه شنبه 17 بهمن 1396 ساعت: 19:17

توی تاکسی نشسته ام. هر جور که فکر می کنم، آهنگی که در حال پخش است به ظاهر راننده نمی آید. چقدر سلیقه اش به این روزهای سرتاسر سرد و یخ زده، به ما مسافرهای خسته و توی فکر و حتی به خودش و آن قیافه بسیار جدی نمی آید. خواننده از پاره کردن عکس ها و نامه ها و فکر چاره کردن می گوید. روی صندلی عقب سمت راست نشسته ام. سه مسافر دیگر هم به گمانم مثل من خسته اند و شاید یخ زده. همه بی حسیم. همه نشسته ایم و بدون توجه به پنجره، بدون توجه به عظمت زیبای غیر قابل باوری که برف برایمان به وجود آورده است، به روبه رو، به هیچ زل زده ایم و در خودمان و افکارمان و ناشناخته هایمان غرقیم. آهنگ انگار روی تکرار است. خواننده همچنان شاد ِ شاد از مفاهیم تلخش می گوید. صدای ضبط زیادی بلند است. تحمل کردنم نمی آید. دلم می آید خم شوم به سمت جلو، بزنم روی شانه ی راننده ی جدی و بگویم جانِ من، محض رضای خدا قطع کن این آهنگ لج درآور را که برای بار هزارم در حال تکرار شدن است. اما به جایش سرم را کج می کنم به سمت راست و خودم را با درخت های سنگین شده با برف سرگرم می کنم و در درون حرص می خورم. راننده ضبط را خاموش می کند و رادیو را روشن. تعجب می کنم. و حتی شک، که نکند روی شانه اش زده ام و از او این کار را خواسته ام. یک برنامه زنده اجتماعی در حال پخش است. با موضوع فداکاری. همه تماس می گیرند و از فداکاری هایشان می گویند. و مجری ب

برچسب: نویسنده: الینا فراهانی تاريخ: پنجشنبه 12 بهمن 1396 ساعت: 19:29

از توی خانه بودن و بیرون را ندیدن خوشم نمی آید. نه. باید بگویم از توی خانه بودن و بیرون را ندیدن قبل از بودن تو خوشم نمی آمد. امروز از صبح توی خانه ام. آسمان را ندیده ام. اما از هوای دلبرانه و نوری که از پنجره روی گلدان هایمان می پاشد، معلوم است که زمستانمان همچنان بهار است. امروز فهمیدم از توی خانه بودن خوشم هم می آید. بنشینم کتاب بخوانم، درس بخوانم، جمع و جور کنم و پر از انرژی شوم برای آمدنت. ذره ذره ی وجودم را بچکانم در غذایی که روی گاز در حال آماده شدن است و منتظر صدای ایستادنت پشت در شوم و مثل هر روز پر از ذوق، پر از شوق، پر از شور زل بزنم به در تا باز شود.

برچسب: نویسنده: الینا فراهانی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 4:29

دارن آرنوفسکی کارگردان را که دستی در نوشتن هم دارد و اکثر فیلم نامه های خود را می نویسد را نمی شناسم. هیچ ذهنیتی از فیلمی که قرار است ببینم ندارم. فیلم را می بینیم و درگیر ریتم کند و بازی بی نظیر و تصویر برداری جالب آن می شویم. در ابتدا همه چیز خوب است. اما این خوبی دوام چندانی ندارد و جای آن را مرموز بودن می گیرد. ابهام و سردرگمی حتی می تواند بیننده را از پای در بیاورد. تنها کلیتی که در مورد فیلم میتوان گفت این است که "مهمان های ناخوانده ای به خانه زوجی جوان میآیند و آرامش زندگی را برهم میزنند." ولی انگار این تمام فیلم نیست. شخصیت ها اسم ندارند. روی پوستر فیلم علامت تعجب هم آورده شده است. مهمان های ناخوانده مانند مور و ملخ از همه جا سرازیر می شوند. زن را نادیده می گیرند. لکه ی خونی که پاک نمی شود و گاه و بی گاه تازه می شود، پایانی که باز به آغاز می انجامد؛ همه و همه انگار دارند از مفاهیمی نهان در فیلم سخن می گویند. مفاهیمی که رسیدن به آن ها به تنهایی برایم ممکن نبود. چندین و چند نقد درباره این فیلم تا به حال خوانده ام. یکی می گوید این فیلم از آن فیلم های صفر و یکی است. که یا بیننده خوشش می آید و یا متنفر می شود. یک جا نوشته است این فیلم سمبلی از این جهان است. جنیفر لارنس سمبلی از مادر است. محل زندگی شان سمبلی از زمین و مهمانان ناخوانده سمبلی از تمام چیزهایی که می توانند مزا

برچسب: نویسنده: الینا فراهانی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 21:59

داستان فیلم در جنگ جهانی دوم اتفاق میافتد و درباره تخلیه نیروهای بریتانیا، فرانسه و بلژیک از شهر دانکرک در فرانسه میباشد. در جریان این عملیات تاریخی بیش از ۸۰۰ قایق نظامی ارتش بریتانیا جان دستکم ۳۳۵ هزار سرباز انگلیسی و فرانسوی را که در محاصره ارتش آلمانها گرفتار شده بودند، نجات دادند. فیلمی دیگری از نولان و باز هم بسیار شگفت آور. روایتی متفاوت و کم و بیش صامت از جنگ که بیشتر آن در ناوشکن ها و دریا به تصویر کشیده شده است. عوامل زیادی در کنار هم قرار گرفتند و این فیلم را از نظر من دوست داشتنی کردند. فیلم تعداد زیادی شخصیت دارد که هر کدام در زمان و لحظه مخصوص به خودشان قهرمان داستان می شوند و توجه بیننده را به خود جلب میکنند. پس از مدتی دوربین سراغ شخصیت دیگر می رود و از زاویه ای دیگر جنگ را به بیننده نشان می دهد. همه شخصیت های کمرنگ در کنار هم قرار گرفته اند تا جنگ و آنچه به این نام بر همه گذشته پر رنگ باشد. زمان در فیلم رفت و برگشت های زیادی دارد. وقایعی که در آسمان اتفاق می افتند، چند دقیقه ای جلوتر از وقایع روی دریا هستند. به همین دلیل مخاطب وقایع را پیشاپیش میداند. در نتیجه بدیهی است هیجان زده نشود. اما نکته ای که فیلم را برایم با ارزش می کند این است که من ِ مخاطب زمانی که در حال دیدن فیلم هستم، با اینکه با صحنه هایی که زودتر به من نشان داده شده است، می دانم در فیلم چه ات

برچسب: نویسنده: الینا فراهانی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 21:59

عنوان: و دست هایت بوی نور می دهندنویسنده: مصطفی مستورنشر: مرکزتعداد صفحات: 48سال نشر: چاپ اول 1390 - چاپ هشتم 1396 گمانم بیش از یک سال از آخرین باری که از مستور خوانده ام، گذشته بود و گه گاه با خودم فکر می کردم که چقدر دلم نوشته ای، جمله ای یا کلمه ای از مستور می خواهد. در کتابگردی های دیروز در انقلاب، این کتاب کوچک را که شعرهایی از او هستند، پیدا کردم. دیشب بی وقفه آن را خواندم و بسیار از شخصیت های همیشه حاضر، از ترتیب عجیب کلمات مستور، از حس خاص موجود در یادداشت ها و از همه چیز لذت بردم. - دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفته ای در کلمه ای انگار در عین شین قاف در نقطه ها - به ارتفاع ابدیت دوستت دارم حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه از لذت گفتنش امتناع کنم. - امروز ساعت شش و سی و دو دقیقه بعدازظهر نشست مقابلم بر نیمکت سنگی در نقطه ای گنگ از شهر غریب و ناگهان چندبار شلیک کرد توی سینه ام آه، با چشم هایش.

برچسب: نویسنده: الینا فراهانی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 21:59

صفحه بندی